نوشته شده توسط الناز در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند
کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی
مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر
شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار
مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که
از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن
کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم
که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون
خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید
که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را
جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم
صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت ن
کردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای
کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور
با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا
گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منت
ظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را
برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ...
دوست و دوستدارت:خدا
نوشته شده توسط الناز در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …
اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.
همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …
اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!
این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.
چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!
در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…
در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …
جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...
سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.
این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!
هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟
نوشته شده توسط الناز در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت
در نور کم غروب، جیم زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود. در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد. در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا به زن کمک کند. زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد. جیم زن را که در بيرون از ماشينش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد. گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم. بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است، ضمنا" اسم من جیم آندرسون است.
فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود، اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد. جیم در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است. تشکر زباني براي کمک جیم کافي نبود، از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد. هر مبلغي مي گفت مي پرداخت، چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد. جیم معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد کار نکرده بود، براي کمک به يک نيازمند کار کرده بود، و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند.
او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود:" و آن وقت از من هم يادي کنيد". خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر کافه اي را ديد. به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا خانم موهايش را خشک کند. پيشخدمت لبخند شيريني داشت، لبخندي که صبح تا شب سرپا بودن هم نتوانسته بود محوش کند. آن خانم ديد که پيشخدمت باردار است، با اين حال نگذاشته بود که فشار ناشی ار کار روزانه تغييري در رفتارش بدهد. آن گاه به ياد جیم افتاد، وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت.
پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد." چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود".
زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود. آن شب پیشخدمت به آن نوشته و پول فکر مي کرد، آن زن از کجا میدانست او و شوهرش جیم آندرسون به این پول سخت نیاز داشتند؟
نوشته شده توسط الناز در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت

شبی در خواب دیدم که مرا می خوانند، راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را کوبیدم.
گفتم: به چه روی؟
گفت: برای آنچه نمی دانی.
هراسان پرسیدم: برای چو منی هم زمان هست؟
پاسخ رسید: تا ابدیت.
تردیدی نبود، خانه ، خانه ی خداوندی بود ، آری تنها اوست که ابدی و جاوید است.
پرسیدم: بار الها چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟
پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید.
اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید.
اینکه شما به قدری نگران آینده اید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید.
سکوت کردم و اندیشیدم،
در خانه چنین گشوده، چه می طلبیدم؟ بله، آموختن!
پرسیدم: چه بیاموزم؟
پاسخ آمد: بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.
بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه ای از کردار و اخلاق خود شماست.
بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید، از آنجایی که هر یک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد.
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصان های شما آشنایند و لیکن شما را همانگونه که هستید دوست دارند.
بیاموزید که داشتن چیزهای نفیس و قیمتی به زندگی شما بها نمی دهد، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.
بیاموزید که دیگران را در یرابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.
بیاموزید که دو نفر می توانند به چیزی یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو هیچگاه یکسان نخواهد بود.
بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، تنها هنگامی که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید.
بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آنکه خواسته های کمتری دارد.
به خاطر داشته باشید که مردم گفته های شما را فراموش می کنند، مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد، ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود.
نوشته شده توسط الناز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت
رضا كيانيان بازيگر سينما و تئاتر ايران، نامه ای دل سوز برای شادروان خسرو شکیبایی نوشته است که بسیار خواندنی است
نامه اي را كه در اختيار ايسنا قرار داده شده است را در زیر می خوانید:
سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم فقط نميدونستيم داري ميري نميدونم خودت ميدونستي يا نه ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم
ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛
ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي
من هي بايد از تو ياد بگيرم يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو "هامون" بودي من يادمه كه در فيلم "كيمي"، دست منو ميگرفتي كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم "درد مشترك"، چه بامسما
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن جلوتري ديگه عموجون رفتي اونور نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور
پس از اونور يه دعايي براي من بكن ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه اينجوري كه تو رفتي، كلي "خدابيامرزي" و "يادش بخير" و "حالهاي خوب" و "يادهاي خوب" و بدرقهي راهته
من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني
دست پر رفتي ديگه ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه
البته جات پيش ما خاليه هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت حتما كلي هم تدارك ديدن
ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم اونجا هم حتما نمايش هست اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن پس اونجا بيكار نمي مونيم
وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حاشون خوب ميشه يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه
ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه
به اميد ديدار
رضا كيانيان
نوشته شده توسط الناز در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
چه می توان گفت؟
از بد عهدی روزگار...روزگاری که به هیچ کس وفا نمی کند
...!!!خبر درگذشت خسرو شکیبایی مانند سقوط انسانی از بالای یک برج عظیم مرا تکان داد...باور نمی کردم...باور کنید که همین الان هم باورش نکردم
!!!به راستی کسی را می توان یافت که بازیهای فوق العاده ی او در روزی روزگاری و خانه ی سبز را به یاد نداشته باشد؟؟؟
نمی دانم
...!همگی برای شادی روح عزیزش دست به آسمان بلند می کنیم
...یادش گرامی
...
نوشته شده توسط الناز در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا كرد او مرده بود اما كمك رسانان چيني زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....
نوشته شده توسط الناز در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت
|
باور
ایستادن بر لب بام هستی،
پروازی به بلندی آسمان،
فرودی آرام در کنار آشیانه ی محبت،
درخشش ناگهانی یک آذرخش،
قطره های داغ اشک یک شمع در قلب،
من ساحلی آرام با موجهای پی در پی اشتیاق
فاصله،
فقط توانست عمق نگاهت را بیشتر کند،
سکوت،
فقط توانست صدای صمیمیت مرا آواز کند،
زمان،
فقط توانست مهربانی قلبت را به سپیدی موهایت
تبدیل کند،
با مرهم تنهایی،
زخم های نا گفته ات را تسکین دادی،
و اکنون در هر قدم،
در هر کلام،
در هر نگاه ،
در هر نفس،
لذت ایمان به تو را باور میکنم،
" ایمان بیاوریم که چشمه های عشق جاودانند" |
نوشته شده توسط الناز در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت
I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself, what a wonderful world
I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, the dark sacred night
And I think to myself, what a wonderful world
The colors of the rainbow, so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shakin' hands, sayin', "How do you do?"
They're really sayin', "I love you"
I hear babies cryin', I watch them grow
They'll learn much more than I'll ever know
And I think to myself, what a wonderful world
Yes, I think to myself, what a wonderful world
I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself, what a wonderful world
نوشته شده توسط الناز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

گاهی برای خودم...بلند بلند...می نویسم!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY